امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

دلتنگی..

1393/9/18 1:36
370 بازدید
اشتراک گذاری

93-9-18

چند شب پیش دلم بدجوری گرفته بود...گریه آرومم نمی کرد.. عصرش آلبوم دیده بودم و یاد گذشته ها به همم ریخته بود.... حس میکردم باید بنویسم شایدآروم شم.. نوشتم و اشک ریختم.. اشک ریختم و نوشتم... شده این دلتنگی من..

از همه عزیزانی که مطلبمو میخونن و من ناخواسته باعث ناراحتی و آزردگی خاطرشون میشم واقعا معذرت میخوام. غمگین واقعیت زندگی ما آدم ها گاهی اوقات خیلی تلخه.

یادش بخیر...یاد اون روزایی که بچه بودیم یه خونه داشتیم با 1 حوض و 1 حیاط بزرگ پر از درخت.درخت آلوچه ..گیلاس..سیب... هلو. 

چه کیفی می کردیم وقتی از درخت آلوچه بالا می رفتیم.. چه لدتی داشت خوردن گیلاس های شیرین و درشت درخت حیاطمون تو دل تابستون.. و سیب های کال وسط باغچه مون که یواشکی می چیدیم و نصفه خورده می نداختیم تو باغچه..

چقدر شاد بودیم با خاله بازی هامون..تو خونه هایی که گوشه اتاق با چادر مادر برای خودمون درست می کردیم..یادش بخیر... چقدر خوشحال شدیم روزی که مادر برامون 1 تخته سیاه خرید که پایه داشت و می ایستاد... اونوقت من و خواهرم هر روز می رفتیم از کوچه پشتی گچ می خریدیم و نوبتی هی روی تخته می نوشتیم...گاهی خواهرم به من املا می گفت..خواهرم که 3 سال از من بزرگتره و مثل 2 قلو بودیم همیشه..البته ان بیشتر طالب استقلال بود ولی من همیشه تو خرید لباس و کفش دنباله رو اون بودم و سعی میکردم عین همون فقط با رنگ متفاوت باشه و خواهرم چقدر از دست من حرص می خورد.

یادش بخیر... اون موقع که خیلی بچه بودم و دبستانی.. بزرگترین لذت زندگیم, خوردن پیراشکی ای بود که عصرها مامان یا بابا که می اومدن مدرسه دنبالم برام می خریدن! وای چه حالی می داد. عصرهای زمستون که از مدرسه می اومدم و می دیدم غذام روی بخاریه ..تند تند لباسامو می کندمو تلویزیونو روشن میکردم و می نشستم پای برنامه کودک و همونجور فارغ از همه دنیا مشغول خوردن میشدم و چقدر همیشه غذاهای مادرم خوشمزه بود و چه لذتی داشت اون روزها همه چی...خوردن...دیدن کارتون...مدرسه رفتن... مشق نوشتن در حال چرت زدن.. دستپخت مادرم... حتی رفتن با اتوبوس به خونه مادر بزرگم. چون مادرم بود،آرامش داشتم.. هرچقدر هم که همه چی دور و دست نیافتنی بود بازم آروم بودم چون 1 تکیه گاه محکم مثل پدرم و 1 دلگرمی و مایه آرامش بزرگ و صبور مثل مادرم داشتم.

یادش بخیر...پفک نمکی هایی که مادر بزرگ وقتی میومد خونمون برامون میاورد و بهمون میداد..خوردن نهار ساعت 3،3ونیم بعداز ظهر بعد مدرسه کنار خونواده،وقتی پدرم از سر کار میومد.

چقدر خوشبخت بودیم اون روزها..چقدر خوش بودم من. چقدر از اون روزها دور شدیم..انگار هیچ وقت یه همچون روهایی نداشتیم! انگار اصلا مادرم نبود.. مادر بزرگم ... پدر بزرگام...!!

 اول دبستان بودم که پدر پدرم فوت کرد.شب قبل پدرم برام 1 جفت پوتین خوشگل خریده بود..خیلی ناز بودن..الان هم دقیقا یادمه چه شکلی بودن...

فوت بابا بزرگم شاید اولین تجربه من از مرگ بوده..دیدن یکی که مرده.. صبح زود کلی آدم ریخته بودن خونمون.. هرکی به 1 کار مشغول.. شلوغی بود و رفت و مد. پدر بزرگ بیچاره ام تو اتاق جلویی تو جای همیشگیش برای همیشه خوابیده بودو 1 ملحفه سفیدم کشیده بودن روش.. صحنه گریه ها یادمه... پدرم که 1 لحظه اومد تو اتاق و ملحفه رو زد کنار.. کمی گریه کرد..تلخ...رفت...پسر عموم که با 1 دستمال تو دستش گریه می کرد.. همه بودن...شلوغی بود...تو اون همه شلوغی من به فکر پوتین های تازه م بودم که امروز می پوشیدمشون مدرسه... برای پدربزرگم ناراحت بودم... ولی برای کفشای نوم هم کم خوشحال نبودم!!

دلم میخواد بنویسم...انگار دلم میخواد زندگیمو از اون موقع که یادم میاد مرور کنم...از اول.. چرا الان همه اون روزهایی که داشتیم به نظرم این همه بعید و دور از دسترس میاد؟؟

وای مادرم...عزیزترینم...امشب کلی گریه کردم..آلبوم بچگی هامو دیدم و زل زدم به عکسای خوشگلت..به نگاه مهربونت..به اون لبخند شیرینت که رو لباته..به جوونی ات..ه شادابی ات..به بچگیم..به خوشیم.. به دلخوشیم کنار تو..و گریه کردم..گریه کردم و آروم نشدم.. انگار این زخم دلم هیچ وقت خوب نمیشه... همیشه تازه ست! 

امیرعطا کنارم نشسته بود و گرفته نگام می کرد.. گاهی میگفت "مامان چرا گریه می کنی؟ "میگم برای آناجون. 

"مامان آناجون کجا رفته؟" پیش خدا.

"چرا"؟ خدا خواسته.خودش نمی خواست بره.

"چرا؟" و ساکت میشه...کمی بعد"مامان گریه نکن".

نمیدونم اصلا تصورش از مرگ چیه..از حرفهایی که میزنم چیزی میفهمه یا نه..

وتی باباش میاد یکم از حرفای منو بهش میگه و آخر سرم میگه مامان گریه کرد...عزیزم..چیکار کنم؟؟ مگه کار دیگه ای هم میتونم بکنم؟اصلا چرا گریه هم آرامش نمیده دیگه بهم؟

مامان گلم چرا رفتی آخه؟؟ برای ما خیلی زود بود..من 17 سالم بود همش..بچه بودم..الان که دارم خوب به پشت سرم نگاه می کنم،می بینم که برام تمام این سال ها خیلی سخت گذشته ... سخت و تلخ. .. یعنی سهم من از دنیای بزرگ همین بود؟؟ بی مادری... کی می فهمه مادر یعنی چی؟ تا مادر نشی که نمی فهمی.. مادر که بشی دلت از نداشتنش بیشتر می سوزه...چرا نموندی مامان گلم.. چرا نموندی تا بچه های مارو ببینی.. عطای بیچاره من چه گناهی داره که نباید آناجونشو می دید؟؟ علی،زهرا،محیا،مبینا؟؟

خیلی تلخ شدم امشب..میدونم... 1 عکس که توش تویی و پدر جدا می کنم و می زنم به آینه کنسول. تو حیاط قدیمی مون.. شیشه شربتو گذاشتی جلوت و منظر آب و لیوان و یخی تا به همه شربت بدی...عصر تابستونه..لباس بیرون تنته...بعدش میخوای بری بیرون..پدرم تو حیاط دراز کشیده. کنار تو داره باهات حرف میزنه..یعنی باهم حرف میزنینن..مامانی میدونی الان چند ساله تنهاست و حرفای دلشو به کسی نمی گه..یعنی نمی تونه بگه..بمیرم برای دل تنهاش..اون که با همه خوبه و مهربون...کلی به پدر مادرش رسیده بود..حقش نبود این همه سال تنهایی. خدایا دلم داره می سوزه.. چرا آروم نمی شم؟؟ تلفنو ورمیدارم و بهش زنگ میزنم صدای خسته ش پشت تلفن ناراحت ترم می کنه ولی نم ذارم بفهمه ناراحتم...گوشی رو میدم دست عطا..کمی با حرفاش می خنده و قطع می کنیم..آخه عطا دیگه گوشی رو نمیده به من. بازم من می مونم و تنهایی هام.. فکرهای نا تموم.. یاد مامان گلم...

من خیلی خستم...شونه هاتو میخوام برای گریه..پاتو میخوام نا مثل بچگی هام سرمو بذارم روش و آروم بگیرم... و دستاتو میخوام تا نوازشم کنی...صدای گرمتو میخوام برای آرامش دلم..نفس هات... حتی اون نفس های مریض و خسته تم برام کافیه.. نرو... نرو مامانم.. این انصاف نیست.. تو بمون..حتی مریض...بمون حتی خسته...فقط کنارمون بمون. با رفتنت  کمر پدرمو نشکن.. دل مارو نسوزون.. مامانی خوشگلم... فدای نگاه مظلومت.... نگاه آخرت تو بیمارستان که خودت خوب میدونستی آخرین دیدارمونه.. تو چقدر تشنه نگامون می کردی...چقدر مظلوم.. ملتمس...چرا خدا دلش برای نگاه تو به ما نسوخت؟؟؟چرا تورو به ما برنگردوند؟ از اون بیمارستان لعنتی و اون شهر بیزارم.. از جدایی متنفرم... 

از اشک هایی که هیچ وقت تموم نمی شن چی بگم...

پسندها (2)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (2)

مامان رویا
18 آذر 93 8:56
فقط ميتونم بگم متاسفم عزيزم ...خوندم و اشك ريختم ...اين دلتنگي نيست اين محكوميت كه ما بايد تا ابد دلتنگ عزيزانمون باشيم كه هيچ دليلي هم واسش نيست جز بي عدالتي....
مامان آرمین
25 آذر 93 9:32
عزیز دلم خیلی ناراحت شدم.روحشون شاد.نمیدونم چی بگم خیلی سخته
مامان امیر عطا
پاسخ
ممنون دوست من...چاره ای نیست